سيد محمد باقر برقعى

600

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

حكايت اندوه در زندگى حكايت اندوه را بسى * از چشم‌هاى خستهء پيران شنيده‌ام امّا ز واژه‌هاى نگاه كبوتران * هرگز حكايت غم هجران نديده‌ام * عطر لطيف ياس دلاويز خانه‌ام * افسانهء حيات جوانى و يادهاست آوخ ! كه همچو خاطره‌هاى جوانىام * اين عطر ياس نيز هم‌آغوش بادهاست * در چشم‌هاى كودك همسايه ديده‌ام * آن غربت غريب كه در سينهء من است تركم نمىكند اگر از در برانمش * گويى حكايت غم ديرينهء من است * پيرى به بام خاطره‌هايم نشسته است * ديريست از بهار نشانى نديده‌ام من كفتر سپيد اميدم كه سال‌هاست * از بام خاطرات جوانى پريده‌ام خدابين گل از باغ برخيزد و مُل ز جام * ز نيكى فقط نيك بگرفت كام گلِ باغِ انديشه را يار چيد * كه كوته‌نظر جاى گل خار چيد چراغ ره مرد حق‌ّبين دل است * به يك‌چشم برهم زدن منزل است خدا در دل مرد راه خداست * خدابينى از خلق‌بينى جداست خدابين اسير هوا كى شود ؟ * ز معبود هرگز جدا كى شود ؟ خدا را براى خدا برگزين ! * به غير از خدا جلوه‌گاهى مبين ! مياويز در دامن هيچ‌كس ! * كه تنها خدا هست فريادرس الهى ! تو مستى به دل داده‌اى * شراب الستى به گِل داده‌اى دلم را زِ گِل بودنى وارهان ! * گُلى از غمت در دل ما نشان ! كه « صدقى » بود توده‌اى آب و گل * ز اعمال و از كردهء خود خجل